ماجرا این است . . . |
کار سختيه به مغز بيچاره ام حالی کنم که فردا قرار نيست بريم مدرسه. |
امروز جمعه است تعطیل است . . . مثل هر روز که تعطیل است نمیدانم چرا در این شهر وقتی جمعه می شود همه دوست دارند قانون شکن باشند جالب است برایم . . . که روز جمعه از هیچ کسی نباید انتظار داشته باشی درست رانندگی کند . . . امروز تعطیل است . . . و تو گویی . . . همه حتی درو دیوار این شهر هم تعطیل هستند . . . غیز از همان هایی که هر روز در خیابان و کوچه و برزن حیرانند . . . و دختران ویلان ظهر دم کرده این شهر . . . راستش را می گویم . . . زمانی که با تو در این شهر بودم همه جا را خوب می دیدم اما امروز . . . چه بگویم از این خروارها آجر و تیر و سیمان که اسمشان را گذاشتیم خانه . . . خانه ها . . . حتی پیاده راه رفتن هم دلم را خوب نمی کند . . . . دلم درد گرفته است . . . از بس که تورا ندیده ام . . . مهم نیست . . . مهم تو هستی . . . آن دورها بری خودت نشسته ای و . . . میدانم . . . توام حالت دست کمی از من ندارد . . . و . . . . و هزارن نقطه . . . +نوشته شده درپنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4 توسط دومان | دوشنبه 26 فروردین ماه 1387 23 سال پیش در یک چنین شبی من به ثبت رسیدم و وارد این دنیا شده ام چرا دروغ بگویم دل و دماغ نوشتن ندارم اصلا حوصله هیچ چیز را ندارم . . . چقدر غم انگیز است که روز تولد به مرگ بیاندیشی و به اینکه روزی خواهی مرد . . . . عادت کرده ام به همه چیز به این اتاق به خودم به تو به هوای ااینجا و صدای فن کامپیوتر که همجون بادی سرگردان زوزه می کشد . . . چقدر سخت هست که کل زندگی خودش را به آدم تحمیل کند تمام خیابان های شهر حتی کوچه ها و حتی همه درکوبه ها خودشان را یکجا به آدم تحمیل کنند . . . همه آدم ها و همه ماشین ها حتی دختران دبیرستانی و ایستگاههای اتوبوس خودشان را به آدم تحمیل کنند . . . وای که چقدر اینجا به حريم من تجاوز می شود به نگاهم که دوست نداشتم چیزی جز او را ببینند . . . و همه اینها و همه آنها به این تجاوز کرده اند اما من از هیچکدامشان شکایت نکرده ام در هیچ کلانتری این شهر نشانی از من نبود . . . اصلا بروم بگویم که چه . . . دیگر طاقت دیدن آدم های جدید را ندارم . . . اصلا امروز می روم شماره ام را روی یک تکه کاغذ می نویسم و به اولین دختر کوری که مرا ببیند می دهم و می گویم بگیر . . . اصلا دستش را می گیرم و با هم می رویم روی نیمکت ایستگاه اتوبوس می نشینیم . . . برایش از سیاست می گویم از آدم ها حتی از همان زن کنار خیابان از مولانا یا از هر چیز دیگر . . . از مولانا هم خسته ام حتی از بحث های ایستگاه اوتوبوس که با پیر مردها می کنم خسته ام از همه . . . همه . . . و ناامیدم از خودم ، خدا ، روند صلح خاورمیانه و حتی از . . . . امشب می خواهم به اندازه تمام عمرم مزخرف بگویم و پیچیده سخن گویم پیچیده تر از همه چیز حتی پیچیده تر از فرق بین من و تو . . . می دانم هنوز سر درگمی . . . هیچ چیز نفهیمیدی . . . آخر کلام . . . بی سیاست . . . دلم برایت تنگ هست . . . از وقتی که تو رفتی من ویران شدم . . . به روی خودم نمی آورم هر روز دلم برایت تنگ می شود بعد و . . . بگزریم . . . +نوشته شده درپنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:3 توسط دومان | امروز روز معلم بود . روزی که همیشه حس خاصی بهش داشتم هیچ وقتم نفهمیدم چرا از دیشب تویه دلم افتاد که یه کارایی بکنم اولیش که یه کاغذ A4 که تویه دانشگاه پخش کردیم عصر هم خونه برگشتنی شیرینی و بستنی گرفتم که امروز را به بابا و مامانم هم تبریک بگم و آخر سر رفتم سر خاک پدر بزرگم که یه عمری معلمی کرده بود خلاصه امروز تا دلت بخواد بچه مثبت بودم اما یه صحنه ای دیدم که دم غروب آشفتم کرد سر خاک پدر بزرگم یه کم اونورتر یه دختر نشسته بود کنار یه قبری که احتمالا مال پدرش بود خیلی آروم و بی صدا زل زده بود به قبر و دونه دونه اشک می ریخت انقدر تویه غصه فرو رفته بود که اصلا متوجه اطراف نبود انگار داشت با یکی حرف می زد اما در سکوت خیلی دوست داشتم برم کنارش و باهاش حرف بزنم اما خب دلم نیومد اون صحنه را به هم بزنم . . . +نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:15 توسط دومان |
باغ پيراهن تو بود
تو ميرفتي
و عرياني باغ را
باد مويه ميكرد
من ميگريستم
مي رفتي و دريچه هاي عشق
تاريك ميشد
و ديگر مثل وقتي كه با ادامه سكوت نگاهت
سلام گوي آيه هاي الهامم مي كردي
رسولي مرسل نبودم
ميرفتي و در خلوت شكوفه ها
آفتاب مات ميماند
و درسايه ها ي بهت
دل نميدانست
با سوك- يا سرور بنيشيند
مي رفتي
و برسجاده لحظه ها
عاشقي را كه در من آفريده بودي
حيرت داشت
نمازش را چگونه به پايان برد ؟
چگونه بياغازد؟
مير فتي و در قفايت دل
به تكرار يك كلام خرسند بود:
دوستت دارم +نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:34 توسط دومان |
+نوشته شده دردوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:26 توسط دومان | |
عشق است و آتش وخون ، داغ است و درد دوری پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 طراح قالب |